باور می کنی، اینها شعر نیست، یادداشت هم نیست، اصلا هیچ
چیز نیست، به قول خودم اینها از سر عاشقی است. فقط همین. ای کاش به غیر از نوشتن کار دیگری هم بلد بودم که آنگونه همه آنچه درون دلم می گذرد یا حتی نیمی از آن یا شاید ذره ای از آن را بروز دهم.
باور می کنی، اینها شعر نیست، یادداشت هم نیست، اصلا هیچ
چیز نیست، به قول خودم اینها از سر عاشقی است. فقط همین. ای کاش به غیر از نوشتن کار دیگری هم بلد بودم که آنگونه همه آنچه درون دلم می گذرد یا حتی نیمی از آن یا شاید ذره ای از آن را بروز دهم.
نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سايه سياه سرگشم
اسير دست آب می شود
نگاه کن .
تو آمدی از دورها و دورها
ز ســرزمين عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها , ز ابر هـا , بلورهـا
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفه های آسمــان
کنون به گوش من دوباره ميرسد
صــدای تــو
صدای بال برفی فرشتــــگان
نگاه کن که من کجا رسيده ام
کنون که آمديم تا به اوجها
مرا بشوی با شــراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مکن
مرا از اين ستاره ها جدا مکن
مرا دگر رهــا مکن
مرا دگر رهــا مکن ![]()
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
لحظه ديدار نزديک است
باز من ديوانه ام مستم
باز می لرزد ، دستم
باز گويی در جهان ديگری هستم
آی نخراشيبی به غفلت گونه ام را تيغ
آی نپريشی صفای زلفکم را دست
آبرويم را نريزی دل
ای نخورده مست
لحظه ديدار نزديک است![]()
من تموم قصه هام قصه تــــــوست
اگه غمگينه اون از غصه تــــــوست
يه دفعه مثل يه گل رفتی تو دست خزون
سيل بارون و تگرگ ميـومد از آسـمون
بردمت تــو گلخونه که نريزه روی سرت
تا يه وقت خيس نشه بشکنه بال و پرت
نشکنی زير تگرگ , نريزه از تو يه برگ
من تموم قصه هام قصه تــــــوست
اگه غمگينه اون از غصه تــــــوست
يه دفعه مثل يه شمع داشتی خاموش ميشدی
اگه پروانه نبود تــــو فراموش ميشدی
آره پـروانـه شـدم کـه پرام سوخته شده
که آتيش دل تــو به دلــم دوخته شده
که بسوزه پر و بالم که راحت بشه خيالم
دارم از تو مينويسم تو که غم داره نگاهت
اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برايت
انقده ميگم تا خسته شم , با عشق تو شکسته شم
امشب از آسمان ديده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان در شب کاغذ ها
پنجه هايم جرقه می کارد
شعر ديوانه ی تب آلودم
شرمگين از شيار خواهش ها
پيکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
که همين دوست داشتن زيباست
از سياهی چرا هراسيدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای می ماند
عطر خواب آور گل ياس است
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم . . . تــو . . . پای تا سر تو
زندگی که هزار باره بود
بار ديگر تــو . . . بار ديگر تو
بس که لبريزم از تو ميخواهم
بروم در ميان صحراها
سر بسايم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج درياها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
که همين دوست داشتن زيباست
من و آوای گرمت را شنودن
بـدين آوا غم دل را زدودن
از اول کار من دلدادگی بود
وليکن شيوه تـو , دل ربودن
گرفت از من مجال ديده بستن
همه شب بر خيالت در گشودن
قرار عمر مـــن بر کاستن بود
تو را بر لطف و زيبائی فزودن !
غـــ«م شيرينِ دوری بر من آموخت
سخن گفتن , غزل خواندن , سرودن
من و شب های غربت تا سحرگاه
چو شمعی گريه کردن , ناغنودن
چه خوش باشد غم دل با تــــــو گفتن
وزان خوشتر اميدِ با تــــــــو بودن
![]()
از بدانديشان نينــديشم که يار مـن توئی
فارغم از دشمنان تا دوستــدار من توئی
خاطر از دم سردی باد خزانم ايمن است
کز حديث تازه و رنگين , بـهار من توئی
از دل افسرده جز افسرده دل آگاه نيست
آن که داند وحشت شبهای تار من توئی
اختر بيــدار دانـد حـال شـب ناخفته را
با خبر از ديده شب زنده دار مــن توئی
با تولای تــــو از دشمن نينديشد رهـی
بنده من شد فلک تا غمگسار مــن توئی
چه نیاز است که ببویم گل هرباغچه را من شمیمم نفس گرم تو را میجویم و خدایی... که دل انگیزتر از بوی گل است من صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب پاره پاره شدن کاغذ زیبایی پر و خالی شدن کاسه غربت از باد را میشنوم.......... من به آغاز زمین نزدیکم نبض گل ها را میگیرم آشنا هستم با .سرنوشت تر آب عادت سبز درخت روح من در جهت تازه اشیاء جاریست..... |
به راز عشقمون قسم دیگه نگات نمی کنم
دوست داری فریادم بزن دیگه صدات نمی کنم
دیگه برات نمی میرم حتی اگه فدام بشی
خداحافظی خوب بلدم حتی اگه سلام کنی
یادم شبهای بلند وقتی دلت شکسته بود می گفتی تک ستارتم
حالا میرم از شب تو زیادن اون ستاره ها چیکار کنم بد عادتم
کاشکی می فهمیدم که عشق کهنه شراب سادگیست
هر چی که بیشتر بمونه مستی اون همیشگیست![]()
رفتن، نبودن نيست، لب ها اگر آهنگ خاموشي بگيرد.
رفتن، نبودن نيست، دل ها اگر رنگ فراموشي نگيرد.
رفتن، بريدن نيست، زنجيرهاي دوستي اگر استوار بماند.
رفتن،سفر كردن به عمق قصه ها نيست..
رفتن، سكوت يك صدا نيست..
اگر رفتي هرگز فراموشت نخواهم كرد..
| دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد قصه بي سروساماني من گوش كنيد روزگاري منو دل ساكن كويي بوديم ساكن كوي بت عربده جويي بوديم عاشقو شيفته سلسله مويي بوديم اين همه مشتريو گرمي بازار نداشت يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت اول انكس كه خريدار شدش من بودم باعث گرمي بازار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او داد رسوايي من شهرت زيبايي | ||
وقتي رفتي همه چي رفت
حتي لبخندگل ياس
توي سينه بي طپش شد
اون همه قلب پراحساس
نه لبت بخنده واشد
نه وداعي كردي بامن
دردونفرين برسفرباد
سفرهميشه رفتن
تورفتي ودلم شكست
توكجايي كه ببيني كه همه وجودم باتوست